سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

eshgham,sevda

مسافرت به اصفهان

سلام دخمل نازم. چند روزی برای کار  با مامان زری و شما رفتیم اصفهان. دو روز اول که مامان از صبح زود تا بعدازظهر سرکار می رفت و شبها خسته می خوابید. روز سوم یکمی تا بیرون رفتیم . برات چند تا عکس می زارم عسلم.                                     ...
29 آذر 1393

چکمه های سودا جون

سلام دخمل ناز من می خوام برات از ماجرای کفشات بگم. دو هفته گذشته با خاله الهام جون ومامانی رفته بودیم بیرون. توی ماشین شما دخمل شیطون ضبط خاله جون رو خراب کردی منم توی بلوار وکیل آباد نگه داشتم و شما رو از صندلی جلو به عقب اوردم که تو همین حین نگو یک لنگ از چکمه های شما می افته تو خیابان. خلاصه آخر شب دیدم کفش شما نیست و فردا ظهر اون روز رفتیم تو بلوار وکیل آباد به دنبال کفش شما . یه چرخ همون محدوده که گم شده بود رو زدیم و پیدا نکردیم در حالی که ناامید در حال برگشت تو ماشین بودیم که یکدفعه روی درخت لنگه کفش شما رو پیدا کردیم. خوشحال رفتیم بیرون نهار. تا باز دوباره پنج شنبه من و مامانی سوار مترو شدیم دو ایستگاه که رد شدیم دیدیم دو تا کف...
15 آذر 1393

آذر ماه 93

سلام خانم کوچولوی مامان روزهای سرد پاییزی در حال گذشتن است و شما در حال بزرگ شدن. معمولا شبها بلند رو من و بابا تو خونه به بازی کردن با شما می گذرونیم. به نوبت به خونه شما به عنوان مهمون میایم تو خونت با سوپ از ما پذیرایی می کنی. دیشب برای بابا شاهین درددل می کردی که از صبح حسن رو بغل کردی و الان کمرت درد می کنه. بابا هم برات پماد میمالید. عاشق بچه داری هستی. بعضی اوقات حتی اسباب بازی هات رو هم می خوابونی. من و بابا داریم سعی می کنیم کم کم رنگها رو بهت یاد بدیم. به شدت شیرین زبون و لجباز هستی. ازت کلی فیلم گرفتم که وقتی بزرگ شدی ببینی و لذت ببری عشق مامان. دوست دارم خیلی خیلی زیاد عزیزم.     عسل مامان خوشحال از ...
4 آذر 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد